تبليغاتX
lonesome
به یاد فروغ که در شعرش اگر غزلی بود،غزلِ جدایی بود...غزل فاصله...حرفش همه یک پنجره برای من کافیست بود،کسی مرا به مهمانی گنجشکها دعوت نخواهد کرد بود و باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم بود

من از زمانی که قلبِ خود را گُم کرده ام می ترسم...من از تصور بیهودگی این همه دست و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم و من مثل دانش آموزی که درسِ هندسه اش را دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

من می دانم در این زمانه که فرصت بودن نیست،اُمید عین بیهودگیست

 و باز دلم گرفته است....باز قلمی و کاغذی فقط

مرا به باد بسپرید

 آری زمان گذشت و چشم های من سراسر شب به یاد او که دیگر نیست،به یاد آن دو دست سبز جوانش،بیدار بود و آهسته می گریست .  هنوز هم در کوچه باد می آید و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 18:30  توسط lonesome | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

نوشته های پیشین
آبان 1389
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM